به دلیل محدودیتهای گوگل، مپ در ورژن آینده اضافه خواهد شد.
در میان روایتهای پرشماری که از زندگی شهدا نقل میشود، نام همسرانشان همواره با صبر و دلدادگی گره خورده است؛ زنانی که سهمشان از زندگی مشترک، گاهی تنها چند سال کوتاه بوده، اما خاطراتش برای همیشه در دلشان مانده است. فائزه فریسآبادی، همسر شهید امین بخشی، یکی از همین زنان جوان است؛ دختری از نسل دهه هشتاد که زندگی مشترکش با مردی از نسل دهه هفتاد آغاز شد. امین بخشی در زمان شهادت تنها ۲۷ سال داشت. مردی آرام، باادب و مهربان که به گفته همسرش بیش از هر چیز به خانواده و کودکان علاقه داشت و هیچگاه نماز اول وقتش ترک نمیشد. آشنایی آنها به سالهای کودکی بازمیگشت. همان آشنایی قدیمی بعدها به پیوندی جدیتر انجامید. آنها در سال ۱۳۹۸ عقد کردند و پس از مدتی در سال ۱۴۰۰ زندگی مشترکشان را آغاز کردند؛ زندگیای که در مجموع چهار سال بیشتر دوام نیاورد، اما برای فائزه سرشار از خاطراتی ماندگار است. آغاز آشنایی در دوران کودکی زمانی که من در مدرسه ابتدایی بودم، یک بارخواب ماندم و دیر به مدرسه رفتم و او من را دید. از آن روز به بعد تحت نظرش بودم. آشنایی ما به سالها بعد رسید، زمانی که او وارد نظام شد و پس از آن از من خواستگاری کرد. ما در سال ۱۳۹۸ عقد کردیم و در سال ۱۴۰۰ زندگی مشترکمان را آغاز کردیم. همهچیز بسیار خوب و آرام پیش میرفت. یادگاری عشق فرزند اولمان «علی» است و فرزند دوممان نیز که در راه است، انشاءالله پس از تولد نام «محمدامین» را برای او انتخاب میکنیم تا نام پدرش همراهش باشد. این دو فرزند، یادگارهای زندگی مشترک ما هستند. با همه سختیهایی که امروز در زندگی دارم، خاطرات سالهای زندگی مشترکمان همیشه با من خواهد ماند و زندگیام اکنون با یاد همان خاطرات ادامه پیدا میکند. ویژگیهای اخلاقی شهید امین، مردی آرام و مهربان بود. او ۲۷ ساله و در آگاهی ۸ در نزدیکی بیت رهبری مشغول به کار بود. او به خانوادهاش، به من و فرزند دو سالهمان «علی» و کودک تو راهی که به زودی به دنیا میآید بسیار علاقهمند بود. هیچگاه نمازش ترک نمیشد و خانوادهاش به خاطر ادب و احترامش نسبت به دیگران او را متفاوت از بقیه میدانستند. او همیشه به بچهها، حتی بچههای کوچک اهمیت میداد و آنها را دوست داشت. روز شهادت من هیچگاه با شغل همسرم مشکلی نداشتم. میدانستم راهی را انتخاب کرده که مسئولیت و سختی زیادی دارد، اما به او و راهش افتخار میکردم. روز دوم جنگ بود، ساعت ۵ صبح بود که خبر فوت «آقا» را شنید. همان لحظه نشست جلوی تلویزیون. شروع کرد به گریه کردن؛ آنقدر منقلب شده بود که با هیچکس حرف نمیزد. فقط نگاهش میکردم. بعد از مدتی، بلند شد، لباسهایش را پوشید و پس از آن، به سرکار رفت. روز طولانی و پراضطرابی برای من بود. ساعت ۱۱ بعدازظهر با من تماس گرفت و گفت: «فائزه نگران نباش، هیچ خبری نیست ولی اگر به من زنگ زدی و دیدی گوشیم خاموشه و جواب ندادم، نگران نشو»، اما همچنان نگران بودم. این جمله آن لحظه برایم یک حرف عادی بود، اما حالا وقتی به آن فکر میکنم، میبینم چقدر معنا داشت… با رسیدن ساعتها و خاموششدن گوشی او، اضطرابم به اوج رسید. ساعت ۴ یا ۵ بعدازظهر، با پدرم راهی محل کارش شدیم. وقتی رسیدیم، هوا از شدت انفجار و دود، گرگومیش شده بود. بوی سوختگی، خاک، آوار… جایی که باید محل کار همسرم میبود، دیگر شبیه محل کار نبود؛ انگار چیزی از مقر نمانده بود، همهچیز شبیه یک خرابه شده بود. و در آن لحظه بود که ناگهان متوجه شدم همه چیز تغییر کرده است. با دیدن خرابیها قط یک جیغ بلند از ته دل کشیدم و بعد، از حال رفتم. من و پدرم، هر دو میگریستیم؛ لحظهای بود که انگار دنیا روی سرم خراب شده. لحظهای که هیچ کلمهای نمیتواند عمقش را توصیف کند. برگشتیم خانه، دل به دل خودمان داده بودیم که شاید فقط مجروح شده باشد، شاید اتفاق دیگری افتاده باشد… شب که شد تماس گرفتند و گفتند: همسر امین بخشی؟ با ترس و تردید گفتم: بله. جواب دادند: «همسرتان شهید شد. » واژهای که دنیا را برایم زیر و رو کرد، مخصوصاً وقتی باردار باشی و همزمان، خبر شهادت و فقدان همسرت را بشنوی. آن لحظه، ترکیبی از بغض، ناباوری، وحشت و یک درد عمیق بود.
معبر منتسبی ثبت نشده است.
صلوات
تعداد: 0فاتحه
تعداد: 0آیة الکرسی
تعداد: 0سوره قدر
تعداد: 0سوره واقعه
تعداد: 0سوره یاسین
تعداد: 0سوره الرحمن
تعداد: 0سوره صافات
تعداد: 0زیارت عاشورا
تعداد: 0دعای مجیر
تعداد: 0دعای عهد
تعداد: 0دعای ندبه
تعداد: 2| # | نام و نام خانوادگی | مبلغ | نسبت |
|---|---|---|---|
| 1 | ابوالفضل بخشی | 300000 | برادر |
برای ثبت تسلیت خود، لطفا پرداخت را انجام دهید.
لینک کوتاه جهت چاپ:
این QR را اسکن کنید تا این صفحه را به اشتراک بگذارید